على اكبر دهخدا

1639

امثال و حكم ( فارسى )

كه ترا عجب آمد ازين هيچ شگفت نبايد داشت شگفت ازين دارد كه جهاندارى و مملكت عالم چگونه بتنها صيد كرد با آنكه همهء زمين از شيران جيشه « 1 » خورده موج ميزد و چهارصد سال ( برآمده بود كه جهان پر بود ) از سباع و وحوش و شياطين آدمى صورت بىدين و ادب و فرهنگ و عقل و شرم قومى بودند كه جز خرابى و فساد جهان [ را ازيشان ] چيزى ديگر ظاهر نميشد شهرها بيابان شده عمارات پست ( و ويران ) گشته مدت چهارده سال بحيلت و قوت و كفايت بدين‌جا رسانيده در بيابانها آبها روان گردانيده شهرها بنياد نهاده رستاقها پديد كرده چنان كه در چهار هزار سال « 2 » پيش از وى چنان نبوده و معمار و ساكنان پديد آورد و راهها پيدا ساخت و سنتها فرونهاد از اكل و شرب و لباس سفر و حضر به هيچ چيز دست نبرد تا جهانيان بكفايت او واثق بودند هر آينه تا به آخر برسانيد و غم روزگار آينده تا هزار سال بعد ( خويش ) چنان بخورد كه خللى در ان راه نيابد و شادى او بروز ( گار ) آينده و اهتمام بمصالح خلايقى كه بعد او باشند زيادت از آنست كه بعهد او و استقامت كار خلايق نزديك او از صحت ذات و نفس او اثر بيشتر دارد و هركه نظر كند بمآثر او درين چهارده سال از فضل و علم و بيان فصاحت و خشم و رضا و سخا و حياى او بداند و اقرار آورد كه تا قادر نقشبند عالم اين چرخ پيروزه را خم دادست زمين را پادشاهى راستين چون او نبود و اين در خير و صلاح كه ( او ) بر خلايق گشود تا هزار سال بماند و اگرنه آنكه ميدانم بعد از هزار سال بسبب ترك وصيت او تشويش و آشوبى در جهان خواهد افتاد و هرچه او بست بگشايند و هرچه او گشاد ببندند گفتمى كه او غم عالم تا ابد خورده است و اگرچه ما از اهل نيستى و فناييم ليكن در حكمت آنست كه كارها براى بقا بسازيم و حيلت براى ابد كنيم بايد كه تو از اهل دين باشى [ و مدد مكن فنا را ] تا زودتر خير و سعادت خدمت دريابى كه مباد شرى بر تو و قوم تو پديد آيد كه حكما گفته‌اند ان الفناء مكتف من ان يعان و انت محتاج الى ان تعين نفسك و قومك بما يزينك فى دار الفناء و ينفعك فى دار البقاء و بحقيقت بدان كه هركه طلب فروگذارد و تكيه بر قضا و قدر كند خويشتن را خوار و بىمقدار داشته باشد و هركه در تكاپوى و طلب باشد و تكذيب قضا و قدر كند جاهل و مغرور بود عاقل « 3 » راه ميان طلب و قدر پيش بايد گرفت و بيكى قانع نبود چه قدر و طلب همچو دو هالهء رخت مسافرست بر پشت چهارپاى اگر از ان دو يكى گرانتر و ديگرى سبكتر افتد رخت بر زمين آيد و پشت چهارپاى گسسته شود و مسافر برنج افتد و از مقصود بازماند و اگر هر دو هاله متساوى بود هم مسافر بجان رنجه نگردد و هم چهارپاى آسوده شود و به مقصود رسد كه در [ حكايت ] چنين گويند كه در قديم الايام پادشاهى بود

--> ( 1 ) مسته ؟ ( يا ) چشته ؟ ( 2 ) چهارصد سال ؟ ( 3 ) عاقل را راه ؟